وقتي كه آمدي به دل من برات بود
اين ابتداي عاشقي و ارتباط بود
قدت بلند و زير بغل كوزهاي سفيد
انگار مقصدت لب رود هرات بود
سيماي سحرپرور تو گرچه پش تور
مستورهاي مشبك و مرموز و مات بود؛
ابروي ماه و جنگل گيسوي تو پر از
تشبيه و استعاره و كلي ادات بود
گاهي كه بين هر نفست پلك ميزدي
چشمت شبيه بتكدهي سومنات بود
ناز نگاه و نفحهي عرفانيت درست
مثل سماع شيوهي عينالقضات بود
(گرچه سواد نامه نوشتن نداشتي
اما به جات مادر من باسوات! بود)
مي خواستم به سمت تو آغوش واكنم
-اين ماوراي مذهب و خمس و زكات بود-
دستان زرد كابليت تا به آب خورد
معلوم شد كه حلقه به دست حنات بود!
حر 11/6/89
هم خاصمان عام است ناگفته نَگْذارم
هم عاممان رام است ناگفته نَگْذارم
هر جا عذابي هست هر چه خرابي هست
تقصير صدام است ناگفته نَگْذارم
اينها كه مي خندند باحال و با هاله
اين پستهها خام است ناگفته نَگْذارم
در مجلس قانون غير از غمِ خوردن
اوضاع حمام است ناگفته نَگْذارم
انگيزهي خدمت در اين سراي سرخ
هم ننگ هم نام است ناگفته نَگْذارم
هر چه خريت هست در كار و بار ما
از گور بهرام است ناگفته نَگْذارم
گرميم با انگور مستيم بيمنظور
اين آخرين جام است ناگفته نَگْذارم
باري جواب ما در بحث آزادي
قبل از الف، لام است ناگفته نَگْذارم
كردند با ماضي و حال ما بازي
بازيّ ايام است ناگفته نَگْذارم
بالاخره بعد از دو ماه در خونهي مردم زدن و از اين بنگاه دوباره به همين بنگاه رفتن و كم و زياد كردن پول تو جيبيمون، يه جايي اجاره كرديم و اهل منزل رو آورديم منزل. تا اين لحظه جاذبههاي پايتخت براي اين حقير از دافعه هاش كمتر بوده و اين يعني آب تهران كه ميگن خيلي اثر ميكنه تو مدت دو سه ماه اثرش تو مايههاي كشك و از اين قبيل لبنيات(ها)ست. روزهاي آينده احتمالا يه چيزي قراره از قلم ما منتشر بشه كه به محض انتشار، خبرش رو به شما عزيزان مي دم.
اينهم انواع گوش:
گفت چرا گوش ايستادي؟ گفتم من كه نشستهم/ گفت انگار گوشِت بدهكار نيست گفتم چيه طلبكاري؟/ گفت انگار حرف حساب تو گوشِت نميره گفتم رفته، به همين دليل هم گوشم پُره و چيزي نميشنوم/ گفت بيچاره بعد از يه عمر هنوز گوشي دستت نيست گفتم ايناها! پس اين موبايل چيه/ گفت خيلي باهوشي چرا نشدي خرگوش؟ گفتم نشدم چون ميترسيدم هي درِگوشي بخورم/ گفت جزاي آدمي كه درِگوشي صحبت ميكنه همينه گفتم من فقط گوش ميدم/ گفت اگه گوش ميكردي كه وضعت اين نبود گفتم گوش كردم كه گوشم رو بريدن/ گفت گوش اگر گوش تو و ... حرفش رو قطع كردم و گفتم كليشهاي حرف نزن كو گوش شنوا/ گفت اگه يه بار گوش جان به حرف حق بسپُري نه اونجات درد مي گيره نه گوشِت، گفتم گوشيت داره زنگ مي زنه/ گفت اين صداي گوشيم نيست صداي گوشمه كه از دست طفره رفتناي تو زنگ ميزنه گفتم خيلي خوب به گوشم/ گفت چي؟ گفتم گوشم با شماست/ گفت اگه گوشت با منه پس چرا گوش ايستادي؟ گفتم چون گوشم باشماست...
آدمهاي بيخود/ آدمهايي كه بيخود حرف ميزنند/ آدمهايي كه خود به خود حرف ميزنند/ آدمهايي كه به خودي خود حرف ميزنند/ آدمهايي كه از خود بيخود، حرف ميزنند/ آدمهايي كه به خود ميآيند و حرف ميزنند/ آدمهايي كه به خود ميآيند (تا دارند) حرف ميزنند!/ آدمهايي كه خودي هستند و حرف ميزنند/ آدمهايي كه نهخودي هستند و حرف (هم) ميزنند!/ آدمهايي كه از خود حرف ميزنند/ آدمهايي كه با خود حرف ميزنند/ آدمهايي كه در خود (فرو ميروند و) حرف ميزنند/ آدمهايي كه خود ديگرشان را پاي ديوار گذاشتهاند/ آدمهايي كه خودخواهند/ آدمهايي كه خود را وقف ميكنند براي يك چيز بيخود/ آدمهايي كه بيخود، خود را وقف چيزي ميكنند / آدمهايي كه با خودفروشي ميخرند/ با خودزني ميخورند/ با خودخوري گرسنه ميشوند/ با خودسانسوري آزادند/ با خودكشي زندگي ميكنند/ آدمهايي كه خودخود مي كنند براي خدا/ آدمهايي كه خدا خدا مي كنند براي خود/ آدمهايي مثل من، مثل شما[1]، فراوانند.
[1] شماي نوعي!
حالمان گرفته اَست از بدي
دردمان گرفته اَست از ددي
روزهايمان سياه شد سياه
باز هم نيامدي نيامدي
++++
ارث كوه طور ميرسد به تو
هر چه هست نور ميرسد به تو
نامههاي تلخ و بيگدار ما
ظاهرا به زور ميرسد به تو!
++++
قربان تو كه هميشه غائب هستي
درگير تحمل مصائب هستي
گفتند اميدت از همه قطع شده
آقا نكند بدون نائب هستي؟
++++
اينقدر نيامدي و كردي دِل دِل
اشكآورمان زدند و گاز فلفل
با نام تو باتوون[1] به باتوم[2] زدند
يعني زَهَقَ الحقّ وَ جاءالباطل!
با ديدن او فشار من ميافتد
يادم به "نماز و عطر و زن" ميافتد
اين لقمه اگر چه چربتر از دهن است
برخيز و بجنب! از دهن ميافتد.
به هر طرف كه باد مي آيد
خودش را به همان سو مي كشاند
اخيرا رنگ هم عوض مي كند!
اما همه برايش احترام قائلند
او را به اهتزاز در مي آورند و آواز مي خوانند
او لباس ملي مردم است
پارچه اي كه خودشان مي برند و مي دوزند و هوا مي كنند و
مايه وحدت ملي است.
امشب خراب خرابم در انتظار جوابم
بانوي وحشي باران لَختي بريز به خوابم
گيسوي گرم سلامت از لاي پنجره وا كن
بر شرم شانهي لُخت تصوير خستهی قابم
رنگي نمانده برايم طرحي نداده صفايم
امشب بكِش به صليبم امشب برس به حسابم
آه اي عروسك نازم بانوي شروه نوازم
تصنيف نیزه و سرها چنگي بزن به ربابم
پاروي قايق من كو دستان عاشق من كو
خيزاب صخرهاي من موجي بزن به حبابم
من مومياي خليجم جاشوي خسته و گيجم
توري به آب بينداز شايد نجات بيابم.
پاييز 1378 -بوشهر (شب تولد حضرت زینب)
احتمالا از اینکه چند صباحیست از خانه و زن و فرزند و مادر دور افتاده ایم دلمان گرفته است و احتمالا فضای شغلی جدید ما را با بلانسبت بعضی جانورها اشتباهی گرفته و احتمالن اینقدر سرمان شلوغ است که مجبوریم تا بیست دو سه روز دیگر مطلب ننویسیم و احتمالا کماکان مخلص همه ی دوستان دور و نزدیک هستیم و روز زن را به همه مادران امروز و فردا تبریک می گوییم. امید که از خنکای سایه مستدام مادر بر سرهای مبارکتان یخ بزنید.
آغاز ترانهي تگرگي مادر
سرسبزترين بهار و برگي مادر
درياي تو را نه خاك مي خشكاند
نه غصهي زندگي نه مرگي مادر
05/06/1381
از دیروز به این فکر افتادم که نسخ قدیم دیوان حافظ را مورد تحقیق و پژوهش قرار دهم و لااقل هفته ای یک شعر را تصحیح کنم اینجوری تا ده سال دیگر می توانم کتاب دیوان حافظ به تصحیح خودم را روانه بازار طبع کنم. علی الحساب با این شعر شروع کردم. شما هم می توانید تصحیح خودتان را در بخش نظرات متذکر شوید البته اگر مثل بنده به نسخه های متفاوت و متواتر دسترسی دارید!
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو "جهت " آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح "فراغ"
که در این دام "برای غم نان" افتادم
من "عجم" بودم و فردوس برین جایم بود
"عرب" آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
"شطحیاتیست که آموخت به من استادم"
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
"به همین علت من لاغر مادرزادم"
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
"چون که هر ثانیه دل بر جگری می دادم"
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
"بخورد دختر من مردمک دامادم"
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
"تا ببینم که فرشته است طرف یا آدم"
اگر شعر "درياقلي" دكتر محمد رضا تركي را نخوانده ايد از اینجا بخوانيد بعد شعر زير را با صداي خوش تلاوت كنيد:
ما هنوزم در كف درياقلي
دستمان خاكيست پاهامان شُلي
او به سهم خود ركابي سخت زد
حيف! شد ماشين نسل ما هُلي
راه رفتن در مسير عشق و عقل
هم جگر مي خواهد و هم ...خُلي
ما نمي دانيم بعد از سالها
فرق مابين غراب و بلبلي
هر كسي از راه، جَلدي مي رسد
مي گذارد پشت زخم ما جُلي
بعد هم از پشتهي پهلوي ما
پله مي سازند يا از ما پلي
تا مسير سرخ آنها مي روي
مثل ماه كاملي عين گلي
تا مسيرت سبز شد تكليف تو
هست قاضيّ القضات آملي!
كار ما شايد نباشد غير از اين
گفتمان با فيل مثل كاكلي!
آري اي استاد تركي عزيز
اي كه در شعرت سوار دُلدُلي
"زنده" باشي "رود" خشكت مي كنند
بعد مرگت مي شوي درياقلي!
پروانه ها احساس منند
كه از كلام شدن مي پرند
و پاهايم
براي رفتن
منعقد نمي شوند
عقب گرد هم
گاهي اوقات بد نيست
وگرنه براي ماشين
دنده عقب نمي گذاشتند.
8 مرداد ماه 1379
لنگ مي زني و از رو نمي روي!
آن روز كه خودت را چپاول مي كردي
فكر امروز نبودي؟!
نمي خواهم كليشه اي حرف بزنم و باز بگويم:
از درون تهي شده اي.
از بيرون هم موج برداشته اي!
از قبرستان كه مي آمدي
فهميدم ماهيهاي حوضت را دفن كرده اي
يادت مي آيد گفتم: عينكت را بردار؟!
گفتي : نه! دو چشم براي ديدار او كم است
نكند تو هم منتظر باران نشسته اي؟
حالا هي دعا كن
اما مي دانم وقتي باران بيايد
چتر روي سرت مي گيري
بيشتر نمي گويم
چون اين دو كلام زندگي را هم با قيچي ايجاز ميكشي.
28 خرداد 1379
دلم شکست
وضوی جبیره گرفتم
آنگاه
قیام کردم
باران كه گرفت مرغ سركنده شدند
تسليم دل و خلاصي دنده شدند
انبوه مسافران به هم پيچيدند
يعني همگي فداي راننده شدند
عطر تو هوای شهر را پر کرده
اینقدر جفا به عطر نارنج نکن!
اگر چه دست بنده را در اين نوع بازي با نقاط حساس كلمات خواندهايد اما بهتر ديدم به جاي دست روي دست گذاشتن، پيشدستي كنم و در روزهاي آغازين سال نو دستكم با نوشته اي كوتاه دستي به سر و روي صفحه مجازي دل خود بكشم. سال گذشته پشت دست خودم را داغ كردم كه ديگر با حرفهاي درشت، خود و ديگران را دستي دستي به دردسر نياندازم چرا كه هم دستم رو شده بود هم ديگرچيزي توي دستوبال نداشتم هم خيلي دست بالا گرفته بودم هم يقين داشتم از هر دستي كه بدهم از دست ديگر هم بايد بدهم! و هم ضمن اطلاع شما كف دستم مو نداشت و اخيرا كف سرم أيضاً. دست آخر ديدم دارم وقت را از دست مي دهم و دست دست كردن در انجام وظيفه آنهم در سال همت و كار و صبر مضاعف مثل اينست كه پناه بر خدا به جاي دستبسم الله دسترد به سينه ي نامحرم بزني و در اين باب حكما بيخودي نفرموده اند دست پيش بگير تا از پس گرفتار عارضه نشوي. طبق معمول با اجازهي بزرگترها يك پرانتز باز ميكنم (بعضيها مايهي افتخارند بعضيها مايهي آبروريزي و بعضيها هم مايهي دستشويي) اين را عرض كردم كه آگاه باشيد بنده هم مثل همهي مسؤولين خدوم از ابتدا ميخواسته ام جزء دسته ي اول باشم و به همين دليل است كه دست از دنيا شستهام و مدتي است بدون هيچ منظوري مثل يك دسته بيل دارم پاي دسته گل شما را در باغ نظر پاكني و هرس مي كنم. بعضيها توي برج مراقبتند بعضيها توي برج عاج و بعضي هم برج زهرمار. اينكه شما مال كدام دسته ايد يا دستمال كدام يك هستيد را نمي دانم اما نيك مي دانم دست خدا صدا ندارد و دست غيب ممكن است از آستين هر كسي بيرون بيايد و دست بيگانه را خلع كند همچنين ممكن است دست ياد شده شما را به آغوش بكشد و ول كن معامله هم نباشد پس هميشه دست بده داشته باشيد و دست در دست هم دهيم كشور خويش را كنيم آباد، البته اگر دست بزن داريد دست از اين كار كشيدن به نظر حقير بهتر ازآنست كه فردا بگويند شما در فلان چيز دست داشته ايد. دستبرقضا دست تقدير، عنان امور را به دست كساني سپرده است كه دست چپ و راستشان را از هم تشخيص مي دهند و اين دستشان به آن دستشان مي فرمايد سلام عليكم . سال پيش رو آرزو ميكنم كسي شما را دست به سر نكند و دستتان درست باشد يعني كج نباشد يعني دست و پا چلفتي نباشيد يعني دست روزگار شما را ماساژ بدهد يعني از فرط دوستي دستتان توي جيب همديگر باشد يعني يك زندگي دسته اول داشته باشيد يعني دست شما بابت انسان بودنتان درد نكند يعني از فقرا دستگيري كنيد و چه اشكال دارد روبوسي كنيد و يك دست هم بدهيد و اينكه اگر دستتان كوتاه و خرما بر نخيل است فعلا از دست راست برانيد دست خدا به همراهتان. لطفا براي خودتان يك دست بزنيد.
قرار است امروز سقف مطبوعات كشور بتنريزي شود. اين پروژه عمري سي ساله دارد و از فونداسيون و ستونهاي آن كه بگذريم آرماتوربندي سقف را چند سال پيش سيد خنداني به نام محمد خاتمي انجام داده است و نجاري به نام مهاجراني قالببندي كف و دور سقف را رديف كرده است. در حال حاضر مدير پروژه اين طرح، شخصي به نام محمود احمدي نژاد است.
الان ساعت 7 صبح است و همهي نيروهاي اجرايي آماده بهكارند. ناظرهاي ساختمان(ميرحسين موسوي و مهدي كروبي) از روي سقف پايين مي آيند و وضعيت بحراني سقف را كه ظاهرا سكوت اين يكي و خواب آن يكي را شكسته است گوشزد ميكنند. مدير پروژه به نگهبان كارگاه ساختماني(حميد رسايي) دستور ميدهد اين دو نفر را از ساختمان بيرون كن. پيك موتورسوار پروژه (روح اله حسينيان) كه موتورش شديدا روغن سوزي دارد بدون نياز به مجوز مدير پروژه، گاز موتور را مي گيرد و فضا را حماسي ميكند. محافظين، ناظرها را از ساختمان دور ميكنند. علي مطهري ناظر عاليه نظام مهندسي كه شمع و جك هاي زير سقف را چك كرده و شاهد پذيرايي مدير پروژه از ناظران بوده است اعلام ميكند: جك ها خيلي محكم نيستند ولي اگر با احتياط بتن ريزي كنيد ان شاءاله مشكلي پيش نخواهد آمد. او در حال سوار شدن به ماشينش ميگويد اگر اتفاقي بيافتد هم احمدي نژاد هم ميرحسين و كروبي بايد محاكمه شوند البته جرم ناظرها بيشتر است!. مسؤول شوت بتن ريزي(مشايي) رو به مدير پروژه ميگويد: "شريعتمداري دروغ شاخدار گفته است" احمدي نژاد جواب مي دهد شريعتمداري را ول كن فعلا شوت را بچسب . ميكسر روشن مي شود؛ سه كارگر، اولي كه علي لاريجاني باشد ماسه شسته مي ريزد توي ميكسر دومي كه طبيعتا جواد لاريجاني است سيمان مي ريزد و سومي كه جواني است تازه كار و جوانفكر، شن نخودي و بادامي را در دهان ميكسر ميپاشد. يك آدم گيسوكمند تنومند با نام مستعار مهدي كلهر فرغون را زير ميكسر قرار داده و پُر از بتن كه شد به قلاب بالابر وصل ميكند. مسؤول بالابر يعني اكبر هاشمي رفسنجاني فرغون را بالا ميكشد و يك كارگر بتن ريز صادق كه احتمالا لاريجاني است بدون اينكه در مورد كيفيت بتن قضاوتي كند آن را روي سقف ميريزد. بنّاي تختهمالهكش(حسين شريعتمداري) شروع مي كند به پهن كردن بتن روي سقف با تخته ماله و فرياد ميزند ويبرهزن! زود باش بلرزون. ويبره زن كه البته مرد است (محمد علي ويبره مشهور به رامين) شروع مي كند به لرزاندن تا بتُنها به اندازه كافي نشست كنند. درز و دوزها را يكي از كارگرهاي خوش صدا و سيما به نام ضرغامي با چوب و يونوليت پر مي كند تا بتن به پايين نشت نكند. همين طور كه هر كسي كار خودش را انجام ميدهد و مدير پروژه در حالت خلسه سير مي كند و آرزوي يك سفر ديگر به نيويورك را در سر مي پزد، ناگهان مسؤول بالابر(هاشمي رفسنجاني) داد ميزند برويد كنار! بله، بالابر كه ظاهرا به طور مناسبي به سقف فيكس نشده است واژگون ميشود و روي ميكسر ميافتد و دست بر قضا كارگراني كه در حال تخليه كيسه هاي سيمان از كاميون هستند(الياس حضرتي، مهدي رحمانيان، سيد هادي خامنه اي و مصطفي كزازي و ...) مورد اصابت قرار گرفته و زخمي مي شوند و يكي از سركارگرها –علي كردان- كه بعدا معلوم شد كارگر بوده نه سركارگر اين وسط فوت مي شود. احمدي نژاد به نيروهاي اجرايي اعلام مي كند سر جايتان بمانيد، ما براي ايجاد امنيت بيشتر در اجرا، پمپ بتن و تراك ميكسر خبر كردهايم، ما مي توانيم بتن ريزي را تمام كنيم، ما مي توانيم تمام سقف هاي جهان را بتن ريزي كنيم اسنادش هم موجود است. يك ساعت مي گذرد و با پيدا شدن سر و كله كاميون پمپ بتن ، كارگرها از گيجي و منگي در ميآيند. راننده پمپ بتن(سرلشكر فيروزآبادي) كمك راننده(سردار رجبي) و مكانيك پمپ(سردار نقدي) پياده ميشوند و فضاي امنيتي جهت بتن ريزي مجدد برقرار مي شود!. تراك ميكسر هم از بچينگ بتن، از راه ميرسد. راننده تراك ميكسر (شجوني) تا از تراك پايين مي آيد ميرود سمت رفسنجاني تا خرخرهاش را بجود اما كارگران ميكسر(جواد و علي لاريجاني) مانع ميشوند. يك پيرزن از كنار ساختمان ميگذرد و ميگويد: ننه شما مثل اينكه تا به حال تجربهي بتنريزي نداشتهايد. احمدي نژاد پاسخ ميدهد اين اختلافات در محيط كار طبيعيست. پيرزن ميگويد من رو به اختلافات شما چه كار؟ منظورم اينست كه شما براي بتن ريزي سقف نياز به شوت نداريد. مشايي كمي خود را جمع و جور مي كند و احمدي نژاد از او ميپرسد اين پيرزن به چشمم آشناست شما او را مي شناسيد؟ مشايي جواب مي دهد بله او خالهپيرزن ابراهیم رهاست. خاله پيرزن از ميان گرد و خاك ساختمان مي رود و محو مي شود. عابر پياده اي با تخلص علي معلم دامغاني از راه ميرسد و بتن ريزي سقف را تماشا ميكند. احمدي نژاد به او ميگويد به نظر ميآيد شما از اهل هنر باشيد عابرپياده پاسخ ميدهد خير جناب دكتر من اهل دامغانم. احمدي نژاد مي گويد ولي تصور ميكنم شما را يك جايي مثل فرهنگستان هنر ديدهام علي معلم جواب ميدهد حتما مزاح مي فرماييد لابد فرهنگستان ادب بوده نه هنر، البته بنده " نسبت به بسیاری از کسانی که با شغلشان سنخیت ندارند ارجحیت دارم ". احمدي نژاد ميگويد حتما همين طور است فقط كمي بايد از هالهي ريش بيرون بياييد و در هالهي نور مستقر شويد، حالا اگر مايليد تبرّكاً بفرماييد كمكِ برادر حسين چندتا تختهماله بكشيد. ناظر شهرداري(سردار قاليباف) از راه ميرسد روي سقف و با لبخندي مليح ميگويد اين سقف كه شناژ مخفي ندارد! مدير پروژه(محمود) جواب مي دهد ما در كارمان هيچگونه مخفيكاري نداريم مردم حق دارند همه چيز را بدانند ضمنا اين كار هم مثل كارهاي ديگرمان مهندسي شده است! اصلا شما را سننه بفرماييد پايين.
دو ساعت از ظهر گذشته و هنوز نهار نرسيده است. مسؤول تهيه نهار خواهر مدير پروژه، پروين احمدي نژاد است كه در جلسه هيأت مديره تيم پرسپوليس گير كرده و يك ساعتي مي شود كه به مدير پروژه اعلام كرده است نميتواند نهار بياورد. مدير پروژه هم با سرآشپز مطبوعات (فاطمه رجبي)تماس گرفته كه شما قضيه نهار را پيگيري كن. او هم طبق معمول، كلي غر و لند كرده و بد و بيراه گفته به ميرحسين و كروبي كه اگر آنها صبح گير نداده بودند پروين در جلسه گير نمي كرد! و از اين بحثها. بتن ريزي تمام مي شود و حالا نوبت عمل آوري بتن با آب و گوني خيس است؛ زحمت اين كار را حسني امام جمعه اروميه با توجه به تجربه وي در آبياري زمينهاي كشاورزي، بدوش ميكشد. صبح روز بعد همه ميآيند روي سقف و ميايستند و از اينكه سقف به اين محكمي را بتن ريزي كردهاند به خود ميبالند. عكاس مطبوعات(محمود فرجامی) هي عكس مي گيرد و به حاضرين در محل مي گويد همگي سيب(چريك) هلو(چريك)و منتظر است يكي از مسؤولين پروژه، دستش را در بيني مبارك يا ساير اماكن نامبارك فرو برد تا سوژه عكاسي خود بكند. محسن رضایی هم که قبلا در پست کمک بالابر خدمت می کرد با یک کت و شلوار شیک روی سقف ایستاده و طرح هایی جدید برای جلوگیری از واژگونی بالابر ارائه می دهد. احمدي نژاد به محمد علي ويبره اشاره مي كند شما مي توانيد كماكان بلرزانيد و شادي كنيد بعد رو به مسؤولين ميگويد: امروز خرسنديم كه مستحكم ترين سقف مطبوعات دنيا را با دستان خودمان بتنريزي كردهايم آنچنانكه مطلقا جاي نفوذ در سقف وجود ندارد و حتي هواكش و تهويه و كانال كولر و لوله هاي بخاري و حياط خلوت را هم مسدود كردهايم تا فضايي كاملا ايزوله در زير سقف داشته باشيم و اطلاعات نه وارد شود و نه خارج! طبق معمول عدهاي دست زدند و معدودي هم با صداي بلند بين دست زدن بقيه صلوات فرستادند. صلوات!.
من جان خود را دوست دارم
من جانم را فداي هيچ بني بشري نخواهم كرد
جز همسرم و پسرم
جز مادرم
و پدرم
جز برادرانم
و خواهرم
جز براي ميهن و مردمم
و جز براي بشريت
جانم را فداي هيچ بني بشري نخواهم كرد!
من جانم را فقط فداي دين و ايمانم مي كنم
همان ها كه ماههاست به ضرب دشنه اي شهيد شده اند
من جان خود را دوست دارم.
سلام بر همه عزیزان اهل مجاز اما حقیقت جو
دیروز باغ نظر یکساله شد و شما گلهای ظریف و درختان تنومند این باغ، یکسالیست که عطرافشانی می کنید و مرا سایه نشین انديشه خود نموده ايد. قصد داشتم مطلب کاملی را آماده کنم و از همهی خوبیهای شما دردمندان اهل نظر - چه آنها كه فقط تشويق كرده اند و چه ديگراني كه نقد منصفانه فرمودهاند و چه عزیزانی که نقد گزنده داشته اند و اي بسا بيش از آنچه من آزرده شده باشم كه نشده ام خودشان دلگير شده باشند- مفصل سپاسگزاری کنم اما هر چه پیش می روم کار و درس و مطالعات جانبی کمتر اجازه پاکنی درختان سبز این باغ را به من می دهند و دلخوشم که جمعیت باغ ما خودانگیخته اند و از آب و آفتاب مایه می گیرند و حاجت به کود کلمات شیمیایی من نیست این شد که تصمیم گرفتم دستهایم را روی صفحه کلید بگذارم و هر چه جاری شد بنویسم. قبل از پست این وبلاگ پیغام صمیمانه یکی از دوستان نادیده را دیدم که یکسالگی باغ نظر را یاد آور شده بود پس با کسب اجازه، ضمن تشكر مجدد مطلب ایشان را در ذیل می گذارم. امیدوارم کلاه این باغِ به اندازه ي دلهاي شما بزرگ، برای سر حقیر خیلی گشاد نباشد؛ اینجوری ![]()
"سلام و درود به مرد آزاده
اگه اشتباه نکنم 17اسفند سالگرد اولین پست وبلاگ شماست.
لازم دیدم پیش پیش خدمت برسم و از حضور پرانرژی شما در جمع اهالی بلاگفا صمیمانه قدردانی کنم. ان شاء ا... هزار سالگی وبلاگتون رو جشن بگیریم و تو همایش چهره های ماندگار بلاگفا شاهد تقدیر از قلم شیوای شما (البته بدون علامت تعجب!) باشیم.
به همین مناسبت این دو بیت رو تقدیم می کنم:
تا ز اسرار مگو، قلب شما آگاه است
از ریاحین سخن، باغ نظر آباد است
هیچگه میل به ناحق نکند در پی جاه
هر کسی مثل حسین رضوی آزاده ست
فرد به دلیل ملاحظات وزنی از فامیلی شریف ما حذف شد. الباقی ایرادات عروضی رو هم عفو بفرمایید که غرض عرض ارادت بود و لا غیر."



